Sunday، July 5، 2009

کجایید ؟

وبلاگ نویسی مرضی است که حداقل در مورد من در مان پذیر نیست ، دیر و زود وکم و زیاد دارد ولی سوخت وسوز ندارد دیشب چشمم خورد به تاریخ بایگانی اینجا که حدود یک سال وقفه داشته البته در این یکسال سیصدوشصت می نوشتم و اینجا به خاطر خرابی بلاگر و فیلترو ... متروکه شده بود البته اکنون هم ظاهرا متروکه است و غیر از خودم و یکی دونفر دیگر خبری نیست ، علت را پیگیر شدم دیدم ظاهرا از دوستانی که قبلا وبلاگ می نوشتن و وبلاگ های یکدگر را می خواندیم و تبادل لینک کرده بودیم اثری نیست ، یا وبلاگشان فیلتر شده یا از بین رفته یا کلا بی خیال وب شده اند و زندگیشان را دو دستی چسبیده اند .
ما را چه شده ؟ کجایید دوستان

Saturday، July 4، 2009

گنگه

در محل کارم فرد کر ولالی هست که دیگران گنگه خطابش می کنند ، روزهای اول که می دیدمش دلم برایش می سوخت وبسیار متاثر می شدم و توان برقراری ارتباط با او را نداشتم ولی می دیدم که مثل همه است ، اصلا هیچ تفاوتی ندارد ، با همه گفتگو می کند ،معامله می کند شوخی می کند و با او شوخی می کنند ؛ شغل دومش خرید وسایل ایمنی اضافه افراد است و جالب اینکه بعضی از بچه ها می گفتند که گنگه سرشان را کلاه گذاشته !!
چند روز پیش تصمیم گرفتم با او گفتگو کنم !! برای من که تا کنون با هیچ ناشنوا ولالی برخورد نزدیک نداشته ام سخت و آزار دهنده بود .
تلاشم را کردم و وقتی موفق شدم چند دقیقه ای با او گفتگوکنم ! ؛غرق لذت شدم ، اول بار بود که برای فهماندن درخواستی یا مفهومی از کلام استفاده نمی کردم و در سکوت خواسته ام را بیان کردم وجوابم را
گرفتم و کلام این ارزش بی نهایت در آن لحظه بی کاربرد بود ؛ ما حرف زدیم بدون زبان ، بدون صدا.
یاد عاشقیت ها افتادم آن زمان که فقط نگاه ها حرف می زنند و مفاهیم و نیاز ها را منقل می کنند .

Friday، July 3، 2009

کابوس این شبها

اینکه وانمود کنی همه چی عادیه وهیچ اتفاق خاصی نیفتاده و مث بچه ی آدم الان فیلم میبینیم و کتاب می خونیم ؛ خیلی سخته ، خیلی سخته که بی خیال خواب های وحشتناک شبهامون بشیم ؛ ولی انگار همه چی فعلا آرومه ، آروم آروم . فعلاً همون فیلم دیدن و کتاب خوندنه و بس.

Thursday، July 24، 2008

Hungarian Rhapsody No. 2

نمی دانم راپسودی مجار شماره دو C-sharp Minor را کامل گوش کرداه اید یا نه - یک اثر فوق العاده از Franz Liszt که می توان بارها و بارها آن را گوش داد .
جالب آنکه اکثر ما قسمت هایی از آنرا قبلاً در کارتون ها ی Donald Duck, Tom & Jerry , Woody Woodpecker, Bugs Bunny شنیده ایم .
این اثر یازده دقیقه ارکسترال مرا می برد به فضایی متفاوت ، حس و حالی عجیب میدهد به من ؛ به همان معنای راپسودی .
آثار ارکستری Franz Liszt:
یک سمفونی فاوست ، دانته ، پوئم سمفونی‌های تاسو ، ارفه ، هاملت ، مازپا، آنچه در کوه شنیده می‌شود ، له پرلود ، و پرمتئوس
Franz Liszt در ویکی پدیا [+]

Monday، July 21، 2008

پک

باید چه کار کنم که نکرده ام ؟
فکر کنم ؟
از فکر کردن نتیجه چه شد ؟ نتیجه چه می شود ؟ می خواهم بمانم ، می خواهم بروم !
ماندن ، رفتن ، بودن ، شدن ، ....
همه چیز دور سرم چرخ می زند ، خسته ام ، مقاومت میکنم ؛ سال هاست که دارم مقاومت می کنم در برابر خودم
تر کهایی که خورده ام را پنهان می کنم ، آشکار که می شوند خنده دار می شوم !
حتی ترحم بر انگیز هم نه !
یک پک دیگر ، و پک تنها دوست سالیان سرگردانی است
یادگار آنان که رفتند ، آمدند ، ماندند و نماندند ؛
خالی شدم !

Tuesday، July 15، 2008

Cinderella Man

عجیبه واسم که بعضی ها با چه لذتی مسابقات بوکس رو نگاه میکنند ، دو نفر به طرز وحشتناکی به هم صدمه می زنند و همدیگر را خورد می کنند و هیچ جایی برای باز جوانمردانه باقی نمی گذارند و جوانمردی اصلاً در بوکس حرفه ای و ورزش های امثال آن ( تای بوکسینگ کشتی کج و..) جایگاهی ندارد . حداقل برای من دیدن چنین صحنه هایی بسیار چندش آور است .
دیشب از قضای روزگار فیلم Cinderella Man رو دیدم که بر اساس زندگی james.j.braddock ساخته شده ، braddock قهرمان بوکس حرفه ای امریکا در سال ها 33-35 میلادی است . در این سال ها ( سالهای قبل از جنگ جهانی دوم بحران اقتصادی شدید در امریکا بوده که حتی می گویند تعداد بسیاری در نیویورک ، آستین و دیگر شهر های بزرگ امریکا در خیابان بر اثر گرسنگی مرده اند . braddock شخصیتی است که برای نجات خانواده اش و دور هم نگاه داشتن آنهاست که مسابقه می دهد و استخوان هایش را بدست تلخ روزگار می سپارد .

فیلمی خوش ساخت با تعلیق قوی و موزیک خوب و بازی فوق العاده راسل کرو که ارزش یک بار دیدن رو به خوبی داره .احساسات قوی و تعلیق از اواسط فیلم به شدت تماشاچی رو تحت تاثیر قرار میده .
سایت james.j.braddock [+]
سایت فیلم در imdb [+]

Sunday، July 13، 2008

رنگ شهر آشوب

سنتور صدای خاصی دارد ، همین طور شیوه ی نوازشی خاص (من صرفاً شنونده وبیننده بوده و هستم ) ، نه از نظر شمایل به ساز دیگری شبیه است نه از نظر نوازندگی من هیچ سازی ندیده ام تا کنون که شبیه سنتور نواخته شود نوازندگی آن چیزی بین سازهای زهی است و سازهای کوبه ای . صدایش آرامشی خاص می دهد به شنونده ، من بسیار از شنیدن صدایش لذت می برم ، چند روز پیش در میان انبوه کاست ها ی کاست فروشی نبش کاوه کاست "رنگ شهر آشوب " فرامرز پایور چشمم را گرفت که فوق العاده است و به راحتی تبدیل شده به خوراک موسیقی این روزهای من .


به طور کلی ، رنگ نوعی فرم موسیقایی است که برای رقص ساخته و تنظیم می شده و معمولاً آن را در پایان یک دستگاه اجرا می کنند هر تکه از رنگ حرکت ها ( فیگورهای) خاصی دارد که توسط استادان فن تنظیم و تعلیم داده می شده و با ملودی های رنگ کاملاً مطابقت داشته ، متاسفانه کسانی که با این فیگورها آشنایی داشته اند یا در گذشته اند یا آنها را به دست فراموشی سپرده اند .*
*.برگرفته از جلد کاست
لینک های مرتبط :

Saturday، July 12، 2008

بیماری وبلاگ نویسی

وقتي که بيماري ، وقتي که بيماري نوشتن داري ، وقتي که بيماري وبلاگ نويسي داري ، وقتي که باز هيجان اين کار سراسر وجودت را فرا مي گيرد و در کنارش از بازگشت دوباره خجالت ميکشي
و از طرفي حس نوشتن دوباره ، حرف زدن دوباره
حس داشتن يک کامنت !!
و صد ها حس ديگر از ذوق و خشم گرفته تا عشق ونفرت وجودت را فرا ميگيرد
و ميبيني اگر ننويسي شايد اين حس هاي که همين ها زندگي را ( حداقل براي من ) معني کرده اند از يادت مي روند و
اگر بخواهي همه را باز هم داشته باشي کاري نمي تواني بکني جز اين که در يک شب گرم تابستان اهواز خسته و کوفته به مانيتور ذل بزني و با پرويي تمام باز هم وبلاگ بنويسي بنويسي که يادت نرود
مي نوشتي .. مي نويسي ...