شنبه ۴ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

گنگه

در محل کارم فرد کر ولالی هست که دیگران گنگه خطابش می کنند ، روزهای اول که می دیدمش دلم برایش می سوخت وبسیار متاثر می شدم و توان برقراری ارتباط با او را نداشتم ولی می دیدم که مثل همه است ، اصلا هیچ تفاوتی ندارد ، با همه گفتگو می کند ،معامله می کند شوخی می کند و با او شوخی می کنند ؛ شغل دومش خرید وسایل ایمنی اضافه افراد است و جالب اینکه بعضی از بچه ها می گفتند که گنگه سرشان را کلاه گذاشته !!
چند روز پیش تصمیم گرفتم با او گفتگو کنم !! برای من که تا کنون با هیچ ناشنوا ولالی برخورد نزدیک نداشته ام سخت و آزار دهنده بود .
تلاشم را کردم و وقتی موفق شدم چند دقیقه ای با او گفتگوکنم ! ؛غرق لذت شدم ، اول بار بود که برای فهماندن درخواستی یا مفهومی از کلام استفاده نمی کردم و در سکوت خواسته ام را بیان کردم وجوابم را
گرفتم و کلام این ارزش بی نهایت در آن لحظه بی کاربرد بود ؛ ما حرف زدیم بدون زبان ، بدون صدا.
یاد عاشقیت ها افتادم آن زمان که فقط نگاه ها حرف می زنند و مفاهیم و نیاز ها را منقل می کنند .

0 نظرات: