جمعه ۱۷ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

پل

همه جا سفید بود ، همه هم قد بودیم و نسیمی خنک می وزید ، لباسی سپید بر تن داشتم مانند همه ، هیچ کس را نمی شناختم اما غریبه نبودم ، هیچ کس غریب نبود ، زیرپایمان دشتی بی انتها بود که منتهی می شد به یک پل باریک ، چند قدم آنطرف تر پل مه بود ؛ مهی غلیظ و صدا های نامفهموم آن سوی مه ؛ اما این سو امن بود و آسایش .
از روی پل رد شدن وحشتی لرزه آور بود ؛ نوبت من بود باید جدا می شدم از غریبه های آشنای اطرافم ، رفتم سمت پل می ترسدم ، وارد مه شدم .....
بدنیا آمدم .

پنجشنبه ۱۶ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

نگاه کن که چه برفی می بارد ....

نفسم بالا نمی آید
هر وقت فروغ می خوانم انگار کسی گلویم را می فشارد ، هرچه تند تر و بیشتر می خوانم خفه تر میشوم .
و لی باز هم خواندنش شیرین است ، یاد گلستان می افتم که می گفتند بعد از مرگ فروغ مدتها می گریسته .


....
ایمان بیاوریم
ایمان بیاوریم به /آغاز فصل سرد
ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ تخیل
به داس های واژگون شده ی بیکار
و دانه های زندانی
نگاه کن که چه برفی می بارد....

شاید حقیقت آن دودست جوان بود ، آن دودست جوان
که زیر بارش یکریز برف مدفون شد
وسال دیگر وقتی بهار
با آسمان پشت پنجره هم خوابه میشود
و در تنش فوران می کنند
فواره های سبز ساقه های سبکبار
شکوفه خواهد داد ای یارای یگانه ترین یار

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد....

یکشنبه ۱۲ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

حافظ خود باشیم

نمی دانم تنهایی پرهیاهوی بهومیل هرابال را خوانده اید یا نه ! در این رمان نویسنده حال روز مردی کتاب خوان ، اندیشمند و با احساس را بیان می کند که با مشقت وسختی کار می کند ؛ در واقع هرابال در این کتاب می خواهد وضعیت جامعه روشنفکری آن روز چک را به تصویر بکشد ، در زمان دیکتاتوری حکومت کمونیستی در چک بسیاری از روشنفکران برای امرار معاش مجبور بودند به کارهای دون شان خود دست بزنند و در فرسودگی ِغم نان جان بدهند ، همانطور که قهرمان تنهایی پر هیاهو برایمان تعریف می کند که هر وقت از دست شغلش خسته وعصبی می شده :
"...ساختمانها یی را دوست داشتم که در آنها مردانی با تحصیلاتی عالی ، مثل سگی که به لانه اش؛ به شغلهای خود زنجیر شده اند . مردانی که به صورت نوعی تحقیق جامعه شناسانه ، تاریخچه ی زمان خویش را می نویسند و من از آنها بود که آموختم چگونه طبقه ی متوسط تحصیل کرده و اهل مطبوعات نزول کرد ، چطور طبقه کارگر از اعماق به سطح اجتماع آمد وطبقه ی نخبه و دانشگاه دیده در مقام کارگر چطورادای وظیفه می کند . بهترین دوستانم در بین این گروه دو عضو سابق آکادمی علوم هستند که کارشان مر بوط می شود به فاضلاب ... "
می بینیم که هرابال چطور فضای اسفبار جامعه آن روز چک را تصویر می کند ، روشنکران و تحصیل کردگانی که فاضلاب تمیز می کنند ودر خلال آن جان می فرسایند .
ولی جامعه ی ما هیچ گاه اینگونه نبوده ، در جامعه ما متاسفانه روشنفکر وادیب وتحصیل کرده کشته و شکنجه و تبعید شده اند ؛ ولی هرگز قافیه را نباختند . مثالهای معاصر و هزینه هایی که دادند کم نیستند .
ولی به ذهنم حافظ خطور کرد که دردوران طولانیی از عمرش در بدترین روزگار شیراز گذشت؛روزگاری که شیخ و مفتی و صوفی همگی ریا کارند و با محتسب هم دست ، ولی حافظ خود را حفظ می کند ورند! می ماند و تا امروز مانده :
محتسب شیخ شد وفسق خود از یاد ببرد
قصه ی ماست که در هر سر بازار بماند
یا
هر ناله که رندی به سحر گاه زند
از طاعت زاهدان سالوس به است
***
فردوسی حماسه سرای یگانه ی ما در روزگاری می زیست که از عزت وشکوه وجلالی که در شاهنامه اش می خوانیم چیزی برای ایران باقی نمانده بود ، در روزگار محمود غزنوی متعصب که تایید حکومتش را از خیلفه ی فاسد عباسی می گرفته و برای انباشتن خزانه اش از زر هفده بار به هند لشکر کشیده و علیرغم این مردم دورانش از او به خست یاد می کنند و بزرگانی چون حکیم ابولقاسم فردوسی درروزگار او در کهولت در فقر و تنگدستی می زیسته . ولی شاهنامه ی او بیانگر دلیری ها و سرفرازی هاست نمایشگرتمدن ساخته شده در این مرز و بوم است و خود شاهنامه یادگار وساختمانی قابل ارجاع می شود برای کسانی که می خواهند بزرگی و کی فراموش نشود و هر وقت از بد روزگار و گردش چرخ گردون که فردوسی بر آن آب دهان انداخته به تنگ آیند سراغش بروند تورقی کنند ونیرو بگیرند . واین ساختمان می ماند تا روز گار روزگار است ، بی آسیب ؛ چنان که خود می گوید :
بنا های آباد گردد خراب ز باران واز تابش آفتاب
پی افکندم از نظم کاخی بلند که از باد و باران نیابد گزند
نوشته های ما یادگار روز های جسارت و مبین شرافت وصداقت ماست ؛ پست قبلیم بیانگر دوران جسارت و صداقت جوانی و روزگاری است که در کنار هم بودیم و حرف می زدیم و نفس می کشیدیم بود ؛ نه شکوه از امروز و شاهد آن بر انگیختن همین احساس در علی و محمد رضا است که به خوبی آن روزگار جسارت و صداقت را بیاد دارند و به آن افتخار می کنند وافتخار میکنیم . نه گلایه از امروز.
ما نه مانند هرابال وقهرمانش که البته دوست داشتنی و قابل تقدیر وتامل اند بلکه مانند حافظ وفردوسی صداقت ها و یادگار جسارتمان را نقش می کنیم که روزگار اگر چند صباحی به کام ما نباشد بالاخره زبون همت ماست !
چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد
من نه آنم که زبونی کشم از چرخ وفلک .

شنبه ۱۱ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

خط شش

آرام و عرق ریزان قدم می زنم شب گرمی است به اپراتورها نگاه می کنم و به خطوط ریخته گری که مبادا متوقف شوند ، صدای مهدی از اینترفون شنیده می شود که با لهجه ی خاصی می گوید : یک بامداد ، یک بامداد شروع ریخته گری ذوب سوم بلوم ، دو سی دقیقه زمان ذوب بعد ، طاهر پای خط شش ایستاده ؛ نگاهش می کنم ، لبخند دوستانه ای می زند و میگذرم ، از روز اول با هم بودیم با هم استخدام شدیم و در یک شیفت کار می کنیم و بیش از سایرین به هم اعتماد داریم ، سوسن دختر سه ساله اش با نمک و بابایی است ؛ می زنم زیر آواز که شاید با خواندن ترانه ای از این گرمای مخوف خلاص شوم وقتی ترانه ای می خوانم انگار زمان و مکان فراموشم می شود ، اصفهان ، مرا ببوس ، محرم راز و .... عرق ریزان سردم می شود ، همه چیز جلوی چشمانم رژه می رود این ترانه های لعنتی نوستالوژیک مرا می برند به سال 82 انگار که قبل از 82 هیچ چیز نبوده ، همه چیز از آن امضای لعنتی عضویت شروع شد ، بعد هم آن دخترک نازک اندام چشم سیاه ، سعید – پویا .... تمام ناشدنی است این کش و قوس لعنتی . می روم به 86-85 سال های پارک جنگلی سالهای واحد های عقب مانده ، زمانی که نگاه هایمان حرف می زدند ، روزهای زوییه ، روزهای ستاد شورای شهر ... کوره استارت می کند صدایم درصدای استارت گم می شود.
صدای مهدی را می شنوم که فریاد می زند خط شیش میدوم به سمت خط شش ، خط استوپ خورده ! طاهر ناودانی زده ذوب به جای اینک در ناودانی سرازیر شود به سمت ما بر می گردد دستم می سوزد خط را می شورم ، دوباره راه اندازی می کنم ، راه می افتد ، طاهر را صدا می زنم ، جوابی نمی شنوم بر میگردم می بینم نقش زمین شده دستهایش سوخته و ....

پی نوشت : شاید مکان ها و نام ها اندکی برایتان غریب باشند بعدا پستی میدهم وتوضیح کامل در باب ریخته گری پیوسته

یکشنبه ۵ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

کجایید ؟

وبلاگ نویسی مرضی است که حداقل در مورد من در مان پذیر نیست ، دیر و زود وکم و زیاد دارد ولی سوخت وسوز ندارد دیشب چشمم خورد به تاریخ بایگانی اینجا که حدود یک سال وقفه داشته البته در این یکسال سیصدوشصت می نوشتم و اینجا به خاطر خرابی بلاگر و فیلترو ... متروکه شده بود البته اکنون هم ظاهرا متروکه است و غیر از خودم و یکی دونفر دیگر خبری نیست ، علت را پیگیر شدم دیدم ظاهرا از دوستانی که قبلا وبلاگ می نوشتن و وبلاگ های یکدگر را می خواندیم و تبادل لینک کرده بودیم اثری نیست ، یا وبلاگشان فیلتر شده یا از بین رفته یا کلا بی خیال وب شده اند و زندگیشان را دو دستی چسبیده اند .
ما را چه شده ؟ کجایید دوستان

شنبه ۴ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

گنگه

در محل کارم فرد کر ولالی هست که دیگران گنگه خطابش می کنند ، روزهای اول که می دیدمش دلم برایش می سوخت وبسیار متاثر می شدم و توان برقراری ارتباط با او را نداشتم ولی می دیدم که مثل همه است ، اصلا هیچ تفاوتی ندارد ، با همه گفتگو می کند ،معامله می کند شوخی می کند و با او شوخی می کنند ؛ شغل دومش خرید وسایل ایمنی اضافه افراد است و جالب اینکه بعضی از بچه ها می گفتند که گنگه سرشان را کلاه گذاشته !!
چند روز پیش تصمیم گرفتم با او گفتگو کنم !! برای من که تا کنون با هیچ ناشنوا ولالی برخورد نزدیک نداشته ام سخت و آزار دهنده بود .
تلاشم را کردم و وقتی موفق شدم چند دقیقه ای با او گفتگوکنم ! ؛غرق لذت شدم ، اول بار بود که برای فهماندن درخواستی یا مفهومی از کلام استفاده نمی کردم و در سکوت خواسته ام را بیان کردم وجوابم را
گرفتم و کلام این ارزش بی نهایت در آن لحظه بی کاربرد بود ؛ ما حرف زدیم بدون زبان ، بدون صدا.
یاد عاشقیت ها افتادم آن زمان که فقط نگاه ها حرف می زنند و مفاهیم و نیاز ها را منقل می کنند .

جمعه ۳ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

کابوس این شبها

اینکه وانمود کنی همه چی عادیه وهیچ اتفاق خاصی نیفتاده و مث بچه ی آدم الان فیلم میبینیم و کتاب می خونیم ؛ خیلی سخته ، خیلی سخته که بی خیال خواب های وحشتناک شبهامون بشیم ؛ ولی انگار همه چی فعلا آرومه ، آروم آروم . فعلاً همون فیلم دیدن و کتاب خوندنه و بس.